X
تبلیغات
Asheghe Del Shekaste - چه زود گذشت...

خاطراتم را  جستجو می‌کنم . . .چه زود گذشت . .

یادته اولین شبی که دیدمت، مثل همیشه آروم و ساکت..  

چقدر حرف زدیم باهم . . . 

از خودمون گفتیم.. از دلتنگی‌، از دوست داشتن، از تنهایی.و خیلی‌ چیزای دیگه ..

چقدر احساس نزدیکی‌ کردم بهت ..

اون شب خیلی‌ حرفا تو دلامون موند بیشترشو نگفتیم بهم.. چرا ؟

اما با نگاهمون قول دادیم . .  که برای هم باشیم . .

عهد کردیم که باهم کامل بشیم . . .

به زبان نیاوردیم ولی‌ قلبمون برای هم میتپید . .

هر دو این احساس دوست داشتن رو باور کرده بودیم

ولی‌ انقدر مغرور بودیم که نمیخواستیم چیزی بگیم ..

<<  چه افکار  بچه گانه ای  >>

روزها گذشت و گذشت . .

تا اینکه اون شب لعنتی رسید. . 

یادم نمیره .. تا الان که نرفته ..

اما شاید یه روز مثل خیلی‌ چیزای این دنیا اونم فراموش شه !!

گفتی‌ میرم..برم بهتره..چقدر اون لحظه دوست داشتم بگم نه..

اما سکوت کردم

گفتی‌ به یادم باش . .

سکوت کردم

بهم گفتی‌ که قول دادی محکم باشی‌ ..

می‌خواستم بهش بگم بدون تکیه گاه نمی‌شه محکم بود

ولی‌ بازم سکوت کردم..

از من پرسید

بعد از من چیکار میکنی‌ ؟ گفتم معلومه زندگی

سکوت کرد...سکوت کردم

نگاهم کرد . . . نگاهش کردم

لبخند زد . . . لبخند زدم

گفت پس برم ؟ گفتم برو

 قبلش حرفی‌ نداری ، نمی‌خوای چیزی بگی‌ . . . ؟

چقدر حرفها داشتم باهاش اون لحظه . .

<< مواظب خودت باش >>

سکوت کرد . .  

بعداز چند لحظه پرسید

 << دوستم داری >>

چرا گفتم نه ؟

 کاشکی‌ می‌گفتم چقدر میخواهمش

لحظهٔ آخر بود هر دو ساکت هر دو مات

با نگاهش پرسید همین ؟

گفتم این رسم روزگاره ..

هر دو یه نفس عمیق کشیدیم تا بگیم محکمیم

دستمون نگاهمون و راهمون برای همیشه از هم جدا شد . . .



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 | 9:29 | نویسنده : shadi |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.